پدر بزرگش را دیده که هنگام عبور از خیابان , وقتی همان وسط وضعیت قرمز اعلام شده پدر بزرگ 65 ساله اش نتوانسته به پناهگاه برود و بر اثر بمب خوشه ای دو تا پایش جلوی چشم او از بدنش جدا شده و تا آخر عمر ویلچر نشین بوده. وقتی بزرگتر شده با تمام مردم شهر امداد رسان مجروحین و زخمی ها بوده و مثل همه مردم شهر میدانسته بعد از اتمام هر عملیات باید به طرف مدارس و بیمارستانها برود تا به مجروحین و شناسایی شهدا کمک کند.می گوید با همان خط کودکانه مشخصاتشان را می نوشته و باند و بتادین می آورده... یادش هست که عراق وقتی اعلام می کرده که فلان ساعت کرمانشاه را بمباران می کند و مردم از شهر خارج می شدند درست زمانی اقدام می کرده که مردم به شهر باز می گشتند .
او به خبرنگار قدس آنلاین می گوید: همه ما رزمنده بودیم . لازم نبود همه اسلحه دست بگیرند و بروند خط مقدم. تمام شهرهای مرزی به نوعی درگیر جنگ بودند و آسیب روانی دیدند اما خیلی هاحتی یک پرونده از جانبازی ندارند .
می گوید: ما هنوز هم از صدای بلند می ترسیم و مضطرب می شویم, از تماشای فیلم های جنگی می لرزیم, ما در سنین کودکی شاهد پاره پاره شدن عزیزان و آشنایانمان بودیم, برای ما هنوز هر ضربدر نشانه شیشه هایی است که بخاطر جلوگیری از ریز ریز شدن پنجره ها به آنها میزدیم.
می گوید: اولین تصور من از جنگ اول مهر است و اول مهر برایم یادآور جنگ , بمباران و کودکان غرق در خون.
برچسب:
نویسنده: مهران کاظمیان